۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سهشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه
۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه
نمی دونم واقعا کار کردن اینقدر سخته یا من آدم ضعیفی هستم؟! عصر که حدودای ساعت 6 یا 6:30 میرسم خونه تقریبا دیگه جونی برام نمونده که بخوام به زندگی خودم برسم...
تو این 3،4 ماهه اصلا نتونستم درست و حسابی کتاب بخونم، فیلم ببینم،خرید کنم و نفس بکشم به معنای واقعی
کاش میشد از روزای هفته شنبه ها رو به کل حذف کرد و جمعه ها رو یه کم کشید، مثل یه پنیر پیتزای خوب حرارت دیده
۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه
اسمی ست که من براش انتخاب کردم... یک مرد چاق ،شکم گنده،با قدی حدود 165 سانتی متر.شاید قطر هر کدوم از رون های پاش به 1 متر برسه! سفید رو و لپ گلی،با موهایی خرمایی،ابروهای پهن و تنک که تقریبا یه جورایی به هم پیوسته ست. لب بالا بسیار زشت ونازک که عقبتر از لب پایینش هست و پشت لبی بسیار پک وپهن.
خیلی تو ژشت و قیافه و کلاس هست و میخواد همه بهش محتاج باش یا مدیون و نمک گیر.بسیار بسیار عقده ای و بداخلاق و بد دهن. لهجه ای بسیار ضایع داره که با نفمهی معتقده اصلاتن تهرانی و بچه ناف فرمانیه است.
تو تصور من یه کامیون پر از زباله ست که برا خالی کردن خودش، کیسه های زباله ش رو تو خیابون و اطراف پخش می کنه!
.
.
این مشخصات آدمی ست که در آینده می خوام زیاد دربارش بنویسم
۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه
۱۳۸۹ تیر ۸, سهشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)