۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

دارم به غوغایی که درونم ایجاد کردی فکر می کنم
نمی دونم خودت از وسعت و عمقش دقیقا خبر داری یا نه؟

۱۳۸۹ مرداد ۸, جمعه

اونقدر من و تو باهم خاطره ساختیم که گاهی به هرچی نگاه می کنم حضورتت رو درش می بینیم
هیچ وقت نگران این نمیشم که چرا خاطره ندارم
هیچ وقت
خاطر ه، حضور توست
و حضور تو لذت بخشترین و آرامش دهنده ترین نیروی دنیاست

۱۳۸۹ مرداد ۲, شنبه

گاهی برا چند ثانیه بهم خیره میشی
و نگاهت مملو از نگرانی و دلشوره ست
باور کن درکت می کنم
دوست داشتنت رو
و "هلو" گفتنت رو
فقط بهم اعتماد کن
اونقدر کلافه ام که اصلا متوجه نیستم که چقدر مشغول نق زدنم
خوبی یه وبلاگ بی مخاطب اینه که حتی نق و نوق و غرغرانه هایی که خیلی شخصی ند رو میشه اینجا بروز داد

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

نمی دونم واقعا کار کردن اینقدر سخته یا من آدم ضعیفی هستم؟! عصر که حدودای ساعت 6 یا 6:30 میرسم خونه تقریبا دیگه جونی برام نمونده که بخوام به زندگی خودم برسم...
تو این 3،4 ماهه اصلا نتونستم درست و حسابی کتاب بخونم، فیلم ببینم،خرید کنم و نفس بکشم به معنای واقعی
کاش میشد از روزای هفته شنبه ها رو به کل حذف کرد و جمعه ها رو یه کم کشید، مثل یه پنیر پیتزای خوب حرارت دیده

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

با همه ی وجودم امیدوارم برآورده بشه

۱۳۸۹ تیر ۱۶, چهارشنبه

نکبت


اسمی ست که من براش انتخاب کردم... یک مرد چاق ،شکم گنده،با قدی حدود 165 سانتی متر.شاید قطر هر کدوم از رون های پاش به 1 متر برسه! سفید رو و لپ گلی،با موهایی خرمایی،ابروهای پهن و تنک که تقریبا یه جورایی به هم پیوسته ست. لب بالا بسیار زشت ونازک که عقبتر از لب پایینش هست و پشت لبی بسیار پک وپهن.


خیلی تو ژشت و قیافه و کلاس هست و میخواد همه بهش محتاج باش یا مدیون و نمک گیر.بسیار بسیار عقده ای و بداخلاق و بد دهن. لهجه ای بسیار ضایع داره که با نفمهی معتقده اصلاتن تهرانی و بچه ناف فرمانیه است.


تو تصور من یه کامیون پر از زباله ست که برا خالی کردن خودش، کیسه های زباله ش رو تو خیابون و اطراف پخش می کنه!


.


.


این مشخصات آدمی ست که در آینده می خوام زیاد دربارش بنویسم

۱۳۸۹ تیر ۱۱, جمعه

همچنان دارم تو این دنیا پرسه می زنم
گاهی ناگهانی می رسم به روحم
باورم نمیشه
که هیچ هم ندارم...

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

این روزها به طور دائم یه حس ناامیدی مفرط از زندگی کردن دارم